امشب

هر چقدر هم که آدم تلاش کند گذشته هیچ وقت رهایش نمیکند. این از جملهٔ اول

اما بعد...

یک زمانی‌ بود وقتی‌ می‌نوشتم، همیشه دلم به این بود که "قشنگ" بنویسم، یعنی‌ انرژی میرفت برای نوشتن هر پست، تا نوشته‌ام به دل دیگران خوش بیاید. اما الان، این روزها، نه اینکه نخواهم، نمی‌شود. یا به عبارت بهتر، همان نمی خواهم است. 

شرایط خوبی ندارم کلا، مثل همهٔ هم سنّ و سالهایم. و فکر‌ اینکه هیچ داستان و ماجرایی تمامی‌ ندارد، آزار دهند تر است. اینکه مشکلات و سختی‌ها قرار نیست کمتر بشود هر روز محسوس تر از دیروز است. پیدا کردن آرامش فکری سخت شده است. به شدت. 

امسال هم زمستان، زمستان است... نه به تاریکی سال پیش اما روشنتر از آن هم نیست...

 

فعلا همین را بدانید تا کی...

 

پی نوشت: یک زمانی شعری هم می گفتیم...عجب!!!!

/ 0 نظر / 18 بازدید