درد در چشم چپ

360

گمونم دلم تنگ شده برای اون روزهایی که تو ٣۶٠ وبلاگ نوسیی میکردم و واسه خودم سبکی داشتم

انگار مدتهاست که دیگه چشمه نوشتنم خشک شده

نمی دونم...شاید نوشتن از آدم اونقدر احساس میگیره...

چون از وقتی یه آدم ویژه تو زندگیم پیدا شده دیگه هیچی ننوشتم..آدم ویژه ای که حدودا همین روزها پارسال حتی فرش رو هم نمیکردم یه روزی باهاش باشم.

ولی همه چیز با همین نوشنت شروع شد.

فقط ده پانزده خط کافی بود...

تا او...چیزی زو که من از نوشته خودم نمیفهمدیم با چشاش بهم بگه

و هر روز که به سالگرد اون روز نزدیک میشیم...یه صدایی توی من دوباره منو به نوشتن ترقیب می کنه...

شاید بعد از یک سال...بتونم اون فوران احساسو روی کاغذ بیارم...و بعد یک سال بتونم بهترین حس دنیا رو با دیگرون به اشتراک بذارم...

چه اتفاقات و خوبی و بدی هایی که توی این یک سال با هم دیگه پشت سر نذاشتیم و چه روز های تلخ و شیرینی که جلوی راهمون باقی نمونده

از همون اولش معلوم بود که راهی دارم میرم...مثل راهی که اونای دیگه دارن میرن نیست

حتی تو شرایط مشابه هم کار من پیچ و تابای بیشتری خورده...ولی وفتی بر میگرم و نگاه میکنم هیچ کدومشون واسم سخت نبوده...

من این مبارزه رو قبول کردم و تا آخرش هستم...

توی این همه اتفاقاتی که واسم توی این یکسال افتاده...یه فکر منو سر پا نگه داشته...

 

اینکه خدا من و اونو با هم دوست داره و منو اون هم با هم خدا رو دوست داریم...

 

پی نوشت:

البته این خدا یه چند تا پیامبر هم داره که همچین خیلی معصوم نیستن ولی من پیامبر های بهتری نمیشناسم...:دی

 

 

 

 

   + محمد ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()