درد در چشم چپ

پو

بهار....فصل گوه بهار داره دیوونم میکنه... آخه این چه فصلیه که اینقدر قشنگه... چرا اینقدر خاطره همراه خودش داره؟؟... چرا اینقدر نگاه عاشق...چرا اینقدر حرف قشنگ؟؟... چرا اینقدر تردید؟ دارم دیوونه میشم...انگار‌که دوباره شده چهار، پنج سال پیش که همه بودند و هیشکی نبود و فقط قلم و کاغذ رفیقم بودند... عشق... خشم...تردید.....رفاقت...کلید واژه شدن.. نوشته هایی که بادن...توی تن آدم میپیچن و بیرون میآن... کسی نیست که این هارو برام معنی کنه...هیشکی... همه هستند..یا زیادی دورند یا زیادی نزدیک... فکر ها..مغشوش...

نسب...سبب...خانواده..شک...دروغ...مرگ... یکی‌ربط بده...یکی پیدا شه...ربط بده اینها رو به هم.

.. نسیم ملایم و فوق العاده بهار کله کچلم و مینوازه.. حرارت میزنه بالا... میسوزه... واژه کم میآد... رقص و موسیقی...جاشو میگیره

دامبولی..بهترین مسکّن دنیا... و درد فصل بهار...

   + محمد ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()