درد در چشم چپ

مرض

مادر بزرگم رفت...

فاطمه بانو....رفت...

مامانی رفت...

مامان اسدی... رفت پیش اسدی...

دیگه صدای خندش نمی آد...

سیگار میسوزه...با صدای نوری...با این ترانه...با نیما... پاک میشه از حافظه...

می سوزن و میسوزانند... 

در شب سرد زمستانی....

http://open.spotify.com/track/0KrDliBFHMhmkfjLKI21Kg


در شب ِ سرد ِ زمستانی
کوره‌ی ِ خورشید هم ، چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد .
و به مانند ِ چراغ ِ من
نه می‌افروزد چراغی هیچ ؛
نه فرو بسته به یخ ، ماهی که از بالا می‌افروزد .


من چراغم را در آمد رفتن ِ همسایه‌ام افروختم در یک شب ِ تاریک
و شب ِ سرد ِ زمستان بود ،
باد می‌پیچید با کاج ،
در میان ِ کومه‌ها خاموش
گم شد او از من جدا زین جاده‌ی ِ باریک .
و هنوزم قصّه بر یادست
وین سخن آویزه‌ی ِ لب :
که می‌افروزد ؟ که می‌سوزد ؟
چه کسی این قصّه را در دل می‌اندوزد ؟


در شب ِ سرد ِ زمستانی ،
کوره‌ی ِ خورشید هم ، چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد

   + محمد ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()