درد در چشم چپ

کوفتی

پشت این وبلاگ کوفتی که میشینی هزار تا چیز برای نوشتن از تو ذهنت می گذره و هیچ کدوم رو نمی تونی بنویسی.

آخه اونطوری که می خوای دل و خیس نمیکنه...اینطور مواقع که به ترجیح میدی به جای نوشتن از حال خودت، به گذشته برگردی تا شاید یه حرف ناگفته ای پیدا کنی که بشه گفت.

بی آر تی سوار: مثلا یادمه یه جایی تو بی آر تی با وایساده بودیم، توی اون روز های اول دانشگاه من خیلی پیش نمی اومد اونقدر دیر برم خونه، ولی توی اون حرارت و شلوغی بی آر تی وقتی داشتیم با همون حرفهای همیشگی رو میزدیم چه انرژی عجیبی ازش گرفتم، هنوز که هنوزه سنگینیه واژه هاش رو حس میکنم.

مرد روز های سخت : یادمه فکر میکرد روز تولدش میمیره، جدی نمی گرفتم، ولی اون روز وقتی رو فنکوئل نشسته بود فهمیدم چی میگه، هنوز نگرانیه واژه هاش رو می شنوم.

آقا شو بذار اولش: عجیب نگاهش پر از فهم و بزرگی بود. بعد از اون روز که بالاخره بهش گفتم، خالی شدم. نفهمیدم این دلیل نگاهشو تا روزی که خاله زنک بزرگ بهم گفت که بهش چی گفته. هنوز آرامش نگاهش آرومم میکنه.

خاله زنک بزرگ: خاله زنک بزرگ و سپردم به خدا...دیگه هیچ کاری باهاش ندارم...من تا حالا تو زندگیم با هیچ کس این کا رو نکردم....کوفتی!!!

 

 

   + محمد ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۳٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()