درد در چشم چپ

HQ ها

مدتی‌ هست که رویدادهای اخیر در نظرم قابل ثبت میاد. 

اول از همه دلتنگی‌ برای خیلی‌ از دوستانم و یک دوست خاص. دوستی‌ که قسمتی‌ بزرگی‌ از من رو ساخته. دوستی‌ که احساس می‌کنه شاید ما براش  نبودیم زمانی‌ که باید می‌بودیم.  رفته رفته دنیاهامون به ظاهر داره از هم به شدت دور می‌شه، اما یا من نمی‌خوام باور کنم یا اینکه واقعا اینطور نیست. به شخصه، هم از این موضوع فرار می‌کنم و هم به خودم تلنگر میزنم که باید کاری کرد. 

مسئله بعد، ماه رمضان، با وجود تمام تغییراتی که طیّ مدت از لحاظ رفتاری برام به وجود اومده، و قید و بندهایی که ازشون رهایی پیدا کردم. بعضی‌ مسائل از گذشته هست که هیچ وقت نمیتونم لذت بخش بودنشون رو کتمان کنم. یکیش روزه گرفتن. شاید یکی‌ از بهترین لذت‌ها برای من روز گرفتن بوده. حتا در زمان انجامش با تمام گرسنگی و تشنگی و با وجود نبود منطق در انجام این عمل همچنان نمیتونم از لذت انجام دادنش بگذارم. البته شاید حضور در کنار خانواده، دست پخت خوب مامان جان در این موضوع بی‌ تاثیر نباشه. شاید اگر یکی‌ دو ماه رمضان رو خودم تنها بودم یا مثلا الان در نبود خانواده روزه میگرفتم مساله فرق میکرد، اما این نوستالژی قوی تر از اونه که بشه حذفش کرد. بدجوری این ماه رمضونی دلم برای لحظهٔ افطار تنگ شده. بد جوری... در هر صورت گویا باید با این لذت خداحافظی کنم و به لذت‌های جدیدی که به زندگیم وارد شدن دل‌ ببندم. نمیدونم، تا ببینیم...

و سوم، پیچیده تر شدن روابط، رابطهٔ من و خانواده. تا الان همه چیزِ من برای خانواد‌م پنهان بوده، مثل خیلی‌‌های دیگه دو شخصیتی بودم، این روزها به این فکر می‌کنم که شاید وقتشه که این پرده‌ها رو کنار بزنم. احساس می‌کنم ادامه دادن این مسیر هم ظلم به خودمه هم به خانواده، از طرفی‌ گفتن بعضی‌ مسائل به پدر و مادر راه دخالت اونها رو باز می‌کنه، چیزی که من به شدت طیّ این مدت ازش اجتناب کردم. و این تصمیم به شدت ذهنم رو درگیر کرده. 

   + تقی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()