درد در چشم چپ

گوشت شود به تنت!

نیروانا می‌خواند و ثانیه‌ها همچنان بلعیده می شوند.

.

.

.

گوشت شود به تنت،  ای هر آنچه که می بلعی ثانیه‌ها را. آنقدر بخوری تا بمیری. "الهی".

   + محمد ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نقد

خوشبحال آنها که این روز‌هایشان آرام است...

   + محمد ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهار در رویا

حس خوبیست.

همین که این "درد در چشمِ چپ" دوباره انگار زنده شده.

امروز دوباره نوشتهایم را مرور کردم. جالب اینکه حتا برای خودم که نوشتمشان پر از گنگی و کنایه بود.

دلتنگی‌های روزهای اول خروج از ایران مرور شد.

سختی‌های ماه‌های اول خارج از ایران...

دعوا ها، قهرها، آشتی‌ ها

گویا ماجراهای هر روزه را باید صریح تر شرح بدهم.

مثلا اینکه دیروز و امروز روزهای پر از دغدغه بودند

اینکه اشتباهاتی کردیم.

اینکه هزینهٔ یک اشتباه کوچک میتواند بزرگ باشد، و اینکه گاهی بعضی‌ اتفاقات زیادی جدی گرفته می‌‌شوند.

اینکه سعید زور می‌گوید، آبرو می‌‌برد و ابوالفضل تنبل است و زیادی قانع.

و در نهایت اینکه من فقط دارم یک سری واضحات می‌‌نویسم...

.

.

راستی‌، فعلا که حداقل در دنیای خواب و رویا هوا بهاریست... 

   + محمد ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عن

امشب احتمالا عن تر از چند شب گذشته خواهد بود. به شدت عن تر. خدا بخیر کند. آدم گاهی تصمیماتی ر‌‌  اجرائی می‌کند، گاهی ریسک می‌کند، ریسک‌ها همیشه جواب نمیدهند. من هم امروز ریسک کردم. ریسک بزرگ. هنوز ممکن هست که جواب بده، هنوز امید هست. باید همچنان بازی کنم. بازی، شاید بهترین واژه نباشه، البته امروز هوا عالیست 

   + محمد ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

والا

دیشب حالم از امشب بهتر بود. تاکید می‌کنم، نه تنها گذشته، بلکه آینده و حال هم آدم و می‌نمایند.  دنیایی شده. وبلاگ شده غر غر دونی.

   + محمد ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

امشب

هر چقدر هم که آدم تلاش کند گذشته هیچ وقت رهایش نمیکند. این از جملهٔ اول

اما بعد...

یک زمانی‌ بود وقتی‌ می‌نوشتم، همیشه دلم به این بود که "قشنگ" بنویسم، یعنی‌ انرژی میرفت برای نوشتن هر پست، تا نوشته‌ام به دل دیگران خوش بیاید. اما الان، این روزها، نه اینکه نخواهم، نمی‌شود. یا به عبارت بهتر، همان نمی خواهم است. 

شرایط خوبی ندارم کلا، مثل همهٔ هم سنّ و سالهایم. و فکر‌ اینکه هیچ داستان و ماجرایی تمامی‌ ندارد، آزار دهند تر است. اینکه مشکلات و سختی‌ها قرار نیست کمتر بشود هر روز محسوس تر از دیروز است. پیدا کردن آرامش فکری سخت شده است. به شدت. 

امسال هم زمستان، زمستان است... نه به تاریکی سال پیش اما روشنتر از آن هم نیست...

 

فعلا همین را بدانید تا کی...

 

پی نوشت: یک زمانی شعری هم می گفتیم...عجب!!!!

   + محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ٦ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()