درد در چشم چپ

در ستایش زن


امروز که در اتوبوس که نشسته بودم...به این فکر کردم که..
زن یک موجود نیست...یک ایدئولوژیست...
برایم واضح است که بدون زنانگی... همه چیز ، ناچیز میشود.
بعضی انسانها به سرچشمه زنانگی وجودشان دست یافته اند ...بعضی کمتر ، بعضی بیشتر.
و آنهایی که زنانگیشان را میشناسند دیگران را از زنانگیشان سیراب مبکنند.
اصلا دلیل دوستی ها... نزدیکی ها...عشقها... دور هم جمع شدن ها...همین تشنگی انسانها برای یافتن زنانگیست...
هشت مارس که بود...لحظه ای به اقبال خودم بالیدم...اینکه چقدر دوستان زنانه دارم.. و چقدر از وجودشان سر شار میشوم... دمتان گرم که هستید.

   + محمد ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳٩٥
comment نظرات ()

بهانه

صدایش نازک و شیرین بود..
با هر الوو ای که پای تلفن میگفت دل من هرری میریخت پایین. با آن گویش‌شیرین فرانسوی
ولی گور پدر این مغز وا مانده که همچین تصویر زیبایی رو با هزار تصویر مذخرف قاطی میکنه الان...اصلا پدر این مغز وا مانده کیه که ما بر گورش لعنت بفرستیم..هان؟.....
 
 
شنایا تواین یک آهنگ دارد به نام «دت دونت ایمپرس می ماچ». یعنی«آقا جان همچین تحفه ای هم نیستی»...خلاصه یادم است که همین آهنگ (یا شاید هم آهنگ دیگری بود، ولی من دوست دارم فکر کنم که همین آهنگ بود) که از ضبط ماشین پخش شد. من و هخا هر دو این آهنگ را میشناختیم و از آن خاطره داشتیم..خلاصه در یک پراید سبز کله غازی در کوچه پس کوچه های الهیه...زمان پخش این آهنگ، جرقه رفاقت ما دو تا زده شد.از این بحث که بگذریم...
بانو «شر» یک ترانه دارد به نام «بیلیو» یا «باور»...توصیه اکید دارم به شما جوانان گوش جان سپردن به این ترانه...همین بس که بدانید این آهنگ به مدت یک یا دو ماه پر فروش ترین ترانه دنیا بود...بله...باشد که عبرت بگیرید... آخر، یک آرزو دارم برای هر کسی که این سطور را میخواند..آرزو میکنم شبی طلوع ماه رو در یک دره تاریک و ساکت و بکر تجربه کنید...

   + محمد ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳٩٥
comment نظرات ()

هر بار سفر جدی تر میشود

هر بار سفر جدی تر میشود
احساس تنگنا بیشتر میشود
همه بزرگتر میشوند
من مشکل دارم 
کرم دارم 
باید کاری بکنم 
چیزی درون وجودم میلولد
من نیاز به راز دارم
نیاز دارم از نزدیکترین کسانم چیزی را مخفی نگاه دآرم
شاید نیاز به هیجان کاذب است
شاید هم علاقه به دروغ گوییست .
نمیدانم
نمیدانم دارم بازی میدهم یا بازی میخورم
و این کرم همچنان زیر پوستم میلولد
میدانم روزی این کرم بیرون میزند و گند میکشد به همه چیز
کثافات می پاشد به من و همه اطرافیانم که دوستشان دارم
و گویا من از این کثافات زیر پوستم لذت میبرم
نمیدانم چه کنم 
خلاصه که شاید نیاز مند که کمکم

   + محمد ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳٩٥
comment نظرات ()

اعتراف

اگر از تو نمینویسم و خبری نمیگیرم  دلیلش این است که زیاد فکرت میکنم

   + محمد ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

ایمیل دریافتی

بابا جان به بنده ایمیل زده، مانده ام چه جواب بدم. 
اینجا این ایمیل را میاورم تا عبرت سایرین باشد

--------------------------------------------------------------------

سلام بابا جان.
نیم ساعت پیش داشتم کنار رودخانه پیاده روی می کردم
با خودم گفتم بیایم و این چند کلمه را برایت بنویسم.
امروز عکسهایی که از آزمایشگاه فرستاده بودی دیدم، شاید تا حدی تحت تاثیر آن عکس ها بودم.
1. من از تو خیلی راضی هستم و به وجودت افتخار میکنم. تو پسر خوب و صالحی بوده ای
2. از کوشش و فعالیت تو تا حالا راضی بوده ام و همیشه موید تو بوده و هستم.
3. تعجب نکن که چرا این ها را می نویسم. مامان می گوید که من با تو کم تماس میگیرم و شاید دلیلش این باشد که تو خوب و صالحی و من راضی هستم.
4. با توجه به موارد پیش گفته اگر تو فکر میکنی من کم تماس میگیرم و نیاز بیشتری هست برای اینکه با هم در تماس باشیم به من بگو و یا خودت بیشتر نامه و تماس بگیر و من هم البته به  این کار اقدام خواهم کرد.
5. با توجه به فعالیت و کوشش های خودت تا الان رضایت من صد در صد است و هیچ انتظاری از اینکه در هر زمینه ای نامبروان باشی ندارم و نداریم.
6. نسبت به بخل، شیطنت، کرم، بد رفتاری دیگران کم توجه ود کار خود پیگیر باش و از خوت در حد معقول توقع داشته باش
7. مطابق استانداردهای جوانی فعلی تو شایسته هستی و این عالی است. زیاده حرفی نیست
8. امید است که آنچه نوشته شد باعث نشاط بوده و اسباب ملال و تکراری نباشد چرا
که دلی است.
قربان پسر 

 -------------------------------------------------------------------------------

 

هوس تیت تاپ کرده ام 

   + محمد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

این تناقض...
که گاهی میخواهی نباشی و گاهی میخواهی چندین نفر باشی...

 

   + محمد ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

خسته که میشویم... هر دوتایمان را میگویم... آغوش میخواهیم... آغوش دیگری... آغوش‌کسی که نداند که نمیشود... آغوش کسی که بی خبر باشد از پیچ و خم و سختی های کار هر روز...

حالا به جای آغوش این چای را بنوش رفیق.. میدانم که دنیا تو هم مثل مال من است...

ببخش که بیشتر از آنچه باید میدانم....

   + محمد ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ٢۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دل

رابطه ما مثل همان سیگاری شد که دم غروب، توی سرما، توی پارک، نصف نیمه و ناقص پیچیده شد و کشیده شد...

.

.

.

.

داریوش میخونه...

وقتی که دلتنگی...فاییدش چیه آزادی؟

   + محمد ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۸ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد